داستانی نه تازه

خرید بک لینک
مانده تا برف زمین آب شود.مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر.ناتمام است درخت.زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد.و فروغ تر چشم حشراتو طلوع سر غوک از افق درک حیات.مانده تا سینی ما پر شود از سنبوسه و عید.در هوائی که نه افزایش یک ساقه داستانی نه تازه...

ما را در سایت داستانی نه تازه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 76 تاريخ: جمعه 5 آبان 1396 ساعت: 19:36

امشب به قصه دل من گوش میکنیفردا مرا چو قصه فراموش میکنیاین در همیشه در صدف روزگار نیستمیگویمت،ولی تو کجا گوش میکنیدستم نمیرسد که در آغوش گیرمتای ماه با که دست در آغوش میکنی؟در ساغر تو چیست که با جرعه نخستهشیار و مست را همه مدهوش میکنیمی جوش داستانی نه تازه...

ما را در سایت داستانی نه تازه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 75 تاريخ: جمعه 5 آبان 1396 ساعت: 19:36

ای که روزی همه خلق ز انبار تونه آسمونها و زمین کرده کردار تونهئی همه نقش و نگاری که منه دنیا هد همه از پرتو یک جلوه دیدار تونهافتو و ئی همه نوری که اتاوه بزمین مختصر ذره ای از تابش رخسار تونهئی همه او که بدریا چونو هی موج ا داستانی نه تازه...

ما را در سایت داستانی نه تازه دنبال می‌کنید

برچسب: بختیاری, نویسنده: بازدید: 70 تاريخ: جمعه 5 آبان 1396 ساعت: 19:36

آن گل زود رس چوچشم گشود

به لب رودخانه تنها بود

گفت دهقان سالخورده که:

حیف که چنین یکه بر شکفتی زود

لب گشادی کنون بدین هنگام

که ز تو خاطری نیابد سود

گل زیبای من ولی مشکن

کور نشناسد از سفید کبود

نشود ز من کم بدو گل گفت

نه به بی موقع آمدم پی جود

کم شود از کسی که خفت و به راه

دیر جنبید و رخ به من ننمود

آن که نشناخت قدر وقت درست

زیر این طاس لاجورد چه جست؟

(نیما یوشیج)

داستانی نه تازه...

ما را در سایت داستانی نه تازه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 73 تاريخ: جمعه 5 آبان 1396 ساعت: 19:36

حلوادر مجلسی صحبت حلوا پیش آمد.ملا گفت مدتی است آرزوی خوردن حلوا به دلم مانده است. گفتند چرا نمی پزی؟گفت هر وقت آرد حاضر میشود،روغن نیست.روغن که پیدا شد،شکر نیست. گفتند که تا حال نشده که هرسه حاضر شود؟ گفت چرا آنوقت من نبودم.عینک ملاشبی ملا زنش ر داستانی نه تازه...

ما را در سایت داستانی نه تازه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 61 تاريخ: جمعه 5 آبان 1396 ساعت: 19:36

شامگاهان که رؤیت دریانقش در نقش می نهفت کبودداستانی نه تازه کرد به کاررشته ای بست و رشته ای بگشودرشته های دگر بر آب ببرد.اندر آن جایگه که فندق پیرسایه در سایه بر زمین گستردچون بماند آب جوی از رفتارشاخا ای خشک کرد و برگی زرد داستانی نه تازه...

ما را در سایت داستانی نه تازه دنبال می‌کنید

برچسب: داستانی, نویسنده: بازدید: 78 تاريخ: جمعه 5 آبان 1396 ساعت: 19:36

صفحه بندی